"ماهی برگشته ز دریا شدم ... تا تو بگیری و بمیرانی ام"
وای اگر پیچش من با خمت ... درد شود تا که به دست آرمت
نوش خودم زهر سراپا غمت ... بیشترش کن که کمم با کمت
"خوب ترین حادثه میدانمت ... خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"
غسل کن و نیت اعجاز کن ... باز مرا با خودم آغاز کن
یک وجب از پنجره پرواز کن ... گوش مرا معرکه ی راز کن
حرف بزن ابر ِ مرا باز کن ... دیر زمانی است که بارانی ام"
قحطی حرف است و سخن سالهاست ... قفل زمان را بشکن سال هاست
پر شدم از درد شدن سال هاست ... ظرفیت سینه ی من سال هاست
"حرف بزن حرف بزن سال هاست ... تشنه ی یک صحبت طولانی ام"
برچسب:
نویسنده: سپیده حیدری